تبليغاتX
لکنت سطرهای من

فکر می کنم اینجا چیزی نوشته نشه بهتره.

حس می کنم یه چیزی داره اینجا عذابم میده...شاید گذشته...شاید...

فقط اینجا دیگه کافیه !

خدا نگهدار.

نوشته شده توسط مطرب در شنبه پانزدهم دی 1386 ساعت 1:20 | لینک ثابت |

 

هرکجا هستم ...باشم...

آسمان مال من است...

پنجره٫ فکر٫ هوا

عشق ٫زمین مال من است...

چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچ های غربت؟!

نوشته شده توسط مطرب در یکشنبه دوم دی 1386 ساعت 2:59 | لینک ثابت

  شنبه ۵آبان پامو ازایران بیرون گذاشتم ...

  اینجا آسمونش همون جاست...رنگش هم همونه ،اما شبها اسمونش بی ستاره ست ، ابراش ، غبارش آدمو

 

  دلتنگ و دلگیر میکنه!

     

 موندنم اینجا با خداست تصمیمش برام یه کم سخته گذشتن از خیلی چیزها وبدست آوردن بعضی چیزای

 

 دیگه که نمیشه در مقابل هم قرارشون داد!

                                

                                                        ......................

                            

    سرود تنهایی خواندن آن هم به تنهایی؟!

   چقدر برایم دردناک است!

   این روزها زیاد این حس به سرغم می یاد...وانگاری خسته به نظر می رسن ، کم کم 

   تاب وتوانشون رو ازدست میدن!

   انگار منتظره!

   سکوت تلخی میکنه ومنو بدجور عذاب میده!

   همش دنبال یه چیزیه که من هم سر در نمی یارم...

    - مطرب؟!

   دلم گرفته...خیلی وقته صدام نکردی!

   - عادت میکنی بانوی کوچک((مطرب))!

   دلم برایت تنگ شده پرنده ی من!

   من هم همین طور!!!

   .....................

                                

   پس کجاست آنجا که می گفتند عشق معنا پیدا میکند ؟!

    پس کجاست آنجایی که می گفتند سکوت با عشق شکسته می شود!

   پس کو؟!

   سکوت من هنوز تلخه !

   دردهای من هنوز ساکن نشدند!

   من آروم نشدم! بی قرارو بی تابم!

   پس کو؟!

   لحظه های بارانی...یک شاخه رز زرد وتو!

   دگر ازکلمه (( تو)) گفتن... ونوشتن گریه ام میگیرد!

   خجالت میکشم...چون پیرشدم...

   چون دستانم می لرزد وسیب از دستانم می افتد...

   آری من...!!!

              

نوشته شده توسط مطرب در شنبه بیست و ششم آبان 1386 ساعت 0:34 | لینک ثابت |

یک نفر باز صدا زد:

مطرب؟!

کفش هایم کو؟!

اما این بار کفشی دست من نبود!!!

                      این کفشها مال خودمه!!!

نوشته شده توسط مطرب در دوشنبه سی ام مهر 1386 ساعت 1:11 | لینک ثابت |

شیرین ترین لحظه هام تو تنهایی هام بود...

وزیباترین حسی که داشتم حس بودن بزرگترین کسی که خیلی کم پیش می یادحسش کنم

 وبا تمام وجود بهش بگم دوستت دارم و...

سرم رو به زمین می کوبم وبراش سجده می کنم.

این زیباترین لحظه هاست!!!

(ولی کاش می دانستیم ...

کاش می فهمیدیم لحظه هارا برای چه کسی وچگونه بگذرانیم!

کاش من هم زمانی به این حقیقت می رسیدم کاش کودک می شدم و باورم می شد

که حقیقت چیزی جز خداوند نیست!!!)

نوشته شده توسط مطرب در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 ساعت 0:29 | لینک ثابت

دلم می خواد...

نمی دونی!!!!

بازی گل یا پوچ...

بدون هم پوچ با همدیگه گل...

و...

سنگ...کاغذ...قیچی...

یه مشت...یه دعوا...

یه گاز...

تنها نبودیم.

 

نوشته شده توسط مطرب در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 ساعت 1:45 | لینک ثابت |

  آن چنان زل زده ای...

 مگر کفش های من از چه جنسیست؟!...

 گناه؟!...

 پاکی؟!...               

                    

                               

نوشته شده توسط مطرب در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 ساعت 1:36 | لینک ثابت |
 حس می کنم عاشق نبودن...

خیلی دشوارتر از فراموش کردن عشق باشه...

دلم غریبانه گرفته...

فقط خدا رو حس می کنم...

داره با لبخندش  تاریک ترین لحظه های تلخم رو نورانی میکنه!!!

خدا کنه این حس همون باشه!

خدایا دستامو بگیر...منو بلندم کن...راهیم کن...

وبهم نشون بده همون راهی رو که باید قبل از اینها می رفتم.

           شاید همین باشد!!!             

نوشته شده توسط مطرب در یکشنبه هشتم مهر 1386 ساعت 0:8 | لینک ثابت |

دلم داره پر میزنه واسه یه بارون که این قدر صورتمو غرق رویا کنه...

این قدر بباره تا همونجا از بوی بارون و از صداش به خودم بیام ...بگم من کی ام؟

می خوام بگم من هم یه روز عاشق بودم بارونو دوست داشتم واسه هر دومون...

ستاره ها رو دوست داشتم بشمارم واسه هردومون...

اگه یاس رو بو می کردیم واسه ما بود!!!

اما دیگه بارونو اگه دوست دارم واسه خودم دوست دارم ستاره ها رو اگه میشمارم

واسه دل خودم میشمارم...

گل های یاس رو اگه بو می کنم واسه تازه شدن نفس خودمه...

برای منه...من...

من!!!   نه ما!!!

یکی بیاد دستای منو بگیره ..بو کنه... ببین چی حس می کنه؟!...

یکی بیاد محکم دستاشو بزاره رو سینه هام ببینه قلب من چه جوری داره میزنه!!!

یکی بیاد به من بگه من چمه...

چرا نمی تونم نفس بکشم؟...چرا همش پرتم...اینجا نیستم...من کجام؟!

خدایا؟!...

نوشته شده توسط مطرب در دوشنبه دوم مهر 1386 ساعت 1:1 | لینک ثابت |

خیلی وقته از یه حس زیبا حرف نزدم...

خیلی وقته ننوشتم...وبرای هیچ کسی نگفتم!!!

خیلی وقته سکوت کردم وسکوتم باعث عذاب دیگران میشه ومن اصلا برام مهم نیست

چون هرکسی هم می خواد بفهمه من چرا سکوت کردم فقط دلیلش کنجکاوی بی خود بوده

از فضولی...

ومن لذت می برم وقتی یکی می یاد سرت داد می زنه وتو همین طور نگاش میکنی و هیچی

نمی گی...هیچی نمیگی و با سکوتت باهاش حرف می زنی دقیقا مثل این می مونه

که با پتک می زنی تو سرش...

هرچی سرم داد زدن هرچیزی که ازم گرفتن...

تمام اینا تو دل من مثل یه کوه تلنبار شده!!!برام شده یه حسرت به جامانده!

زندگیمو ازم گرفتی...همه چیزمو ازم گرفتی...عشقمو ازم گرفتی...

وجودمو ازم گرفتی...بودنمو نابود کردی!!!

و من هیچ نگفتم وهم چنان سکوت خواهم کرد!!!

 

نوشته شده توسط مطرب در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 ساعت 0:17 | لینک ثابت |
 
sedo namedrive domainsponsor parked domainkey trraficz
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar

با پروازکبوتران بیا...ومرابی تاب درشعرهایم جست وجوکن