حس می کنم یه چیزی داره اینجا عذابم میده...شاید گذشته...شاید...
فقط اینجا دیگه کافیه !
خدا نگهدار.
هرکجا هستم ...باشم...
آسمان مال من است...![]()
پنجره٫ فکر٫ هوا
عشق ٫زمین مال من است...
چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچ های غربت؟!
اینجا آسمونش همون جاست...رنگش هم همونه ،اما شبها اسمونش بی ستاره ست ، ابراش ، غبارش آدمو
دلتنگ و دلگیر میکنه!
موندنم اینجا با خداست تصمیمش برام یه کم سخته گذشتن از خیلی چیزها وبدست آوردن بعضی چیزای
دیگه که نمیشه در مقابل هم قرارشون داد!
......................
سرود تنهایی خواندن آن هم به تنهایی؟!
چقدر برایم دردناک است!
این روزها زیاد این حس به سرغم می یاد...وانگاری خسته به نظر می رسن ، کم کم
تاب وتوانشون رو ازدست میدن!
انگار منتظره!
سکوت تلخی میکنه ومنو بدجور عذاب میده!
همش دنبال یه چیزیه که من هم سر در نمی یارم...
- مطرب؟!
دلم گرفته...خیلی وقته صدام نکردی!
- عادت میکنی بانوی کوچک((مطرب))!
دلم برایت تنگ شده پرنده ی من!
من هم همین طور!!!
پس کجاست آنجایی که می گفتند سکوت با عشق شکسته می شود!
پس کو؟!
سکوت من هنوز تلخه !
دردهای من هنوز ساکن نشدند!
من آروم نشدم! بی قرارو بی تابم!
پس کو؟!
لحظه های بارانی...یک شاخه رز زرد وتو!
دگر ازکلمه (( تو)) گفتن... ونوشتن گریه ام میگیرد!
خجالت میکشم...چون پیرشدم...
چون دستانم می لرزد وسیب از دستانم می افتد...
آری من...!!!
مطرب؟!
کفش هایم کو؟!
اما این بار کفشی دست من نبود!!!![]()

وزیباترین حسی که داشتم حس بودن بزرگترین کسی که خیلی کم پیش می یادحسش کنم
وبا تمام وجود بهش بگم دوستت دارم و...
سرم رو به زمین می کوبم وبراش سجده می کنم.
این زیباترین لحظه هاست!!!
(ولی کاش می دانستیم ...
کاش می فهمیدیم لحظه هارا برای چه کسی وچگونه بگذرانیم!
کاش من هم زمانی به این حقیقت می رسیدم کاش کودک می شدم و باورم می شد
که حقیقت چیزی جز خداوند نیست!!!)
نمی دونی!!!!
بازی گل یا پوچ...
بدون هم پوچ با همدیگه گل...
و...
سنگ...کاغذ...قیچی...
یه مشت...یه دعوا...
یه گاز...
تنها نبودیم.
مگر کفش های من از چه جنسیست؟!...
گناه؟!...
پاکی؟!...

خیلی دشوارتر از فراموش کردن عشق باشه...
دلم غریبانه گرفته...
فقط خدا رو حس می کنم...
داره با لبخندش تاریک ترین لحظه های تلخم رو نورانی میکنه!!!
خدا کنه این حس همون باشه!
خدایا دستامو بگیر...منو بلندم کن...راهیم کن...
وبهم نشون بده همون راهی رو که باید قبل از اینها می رفتم.
این قدر بباره تا همونجا از بوی بارون و از صداش به خودم بیام ...بگم من کی ام؟
می خوام بگم من هم یه روز عاشق بودم بارونو دوست داشتم واسه هر دومون...
ستاره ها رو دوست داشتم بشمارم واسه هردومون...
اگه یاس رو بو می کردیم واسه ما بود!!!
اما دیگه بارونو اگه دوست دارم واسه خودم دوست دارم ستاره ها رو اگه میشمارم
واسه دل خودم میشمارم...
گل های یاس رو اگه بو می کنم واسه تازه شدن نفس خودمه...
برای منه...من...
من!!! نه ما!!!
یکی بیاد دستای منو بگیره ..بو کنه... ببین چی حس می کنه؟!...
یکی بیاد محکم دستاشو بزاره رو سینه هام ببینه قلب من چه جوری داره میزنه!!!
یکی بیاد به من بگه من چمه...
چرا نمی تونم نفس بکشم؟...چرا همش پرتم...اینجا نیستم...من کجام؟!
خدایا؟!...
خیلی وقته ننوشتم...وبرای هیچ کسی نگفتم!!!
خیلی وقته سکوت کردم وسکوتم باعث عذاب دیگران میشه ومن اصلا برام مهم نیست
چون هرکسی هم می خواد بفهمه من چرا سکوت کردم فقط دلیلش کنجکاوی بی خود بوده
از فضولی...
ومن لذت می برم وقتی یکی می یاد سرت داد می زنه وتو همین طور نگاش میکنی و هیچی
نمی گی...هیچی نمیگی و با سکوتت باهاش حرف می زنی دقیقا مثل این می مونه
که با پتک می زنی تو سرش...
هرچی سرم داد زدن هرچیزی که ازم گرفتن...
تمام اینا تو دل من مثل یه کوه تلنبار شده!!!برام شده یه حسرت به جامانده!
زندگیمو ازم گرفتی...همه چیزمو ازم گرفتی...عشقمو ازم گرفتی...
وجودمو ازم گرفتی...بودنمو نابود کردی!!!
و من هیچ نگفتم وهم چنان سکوت خواهم کرد!!!

